معرفی یک دوست..

امروز که بعد از ۵-۴ روز دوباره زندگی روزمره شروع شده یه ذره بهم ریختم ../

سرم داغ شده بود گفتم یه سری بیام تو نت شاید یه چیزی خوندم که آرومم کنه/

 تو وبلاگها و سایتهای مختلف که سرک کشیدم یه جایی خوندم که جمع تعدادی از شعرا از شهرهای مختلف ایران تو این روزها جمع بوده که اونهایی هم که نبودن اما خبر داشتن تلفنی اشعاری رو اونجا خوندن...

ای وای یادم رفت بهار حق شناس رو معرفی کنم آخه این چیزایی که نوشتم نقل از این عزیزه...

به هر حال دوست دارم چند بیتی از شعر بهار عزیزو که یه کمکی حال و هوای منو عوض کرد شما هم بخونید یا اگه دوست داشتید یه سری به وبلاگش بزنید.

آتش بس یک شورش از پای ویران باش

یا نقطه عطفی در اوج تیر باران باش/

 اصلا نمیخواهم که دور از تو رها باشم

سلول های خالی یک بند زندان باش/

 

والا پیام دار .....

گقتی که یک دیار

هرگز ........

نمی ماند تنها و استوار

هرگز.......

هرگز.......

امروز تلفن های زیادی بهم شده که همه می خوان بدونن این تعطیلاتی کع درپیش داریم رو کجا هستم

البته نه به خاطر اینکه خوش بودن من واسشون مهم باشه نه؟

یه جور کنجکاوی که میخوان بدونن ۲۲ بهمن تهرانم یا نه

گفتند عید قربان، ما را گرسنه کردند/

گفتند آب دریا، تن را برهنه کردند/

گفتیم روزه بودیم حرف از غذا چه باشد./

این تن جزام دارد دریا چه چاره باشد/

ما دربه در دوانیم دنبال یک پیاله/

تا جام می بنوشیم در کنج آشیانه/

ما را ز قورمه سبزی بویی به سر نباشد

ای کاش قورمه بودیم تا سر به تن نباشد.

سلام

الآن که تصمیم گرفتم که سیاه مشق رو آغاز کنم ساعت ۱۰:۵۴ دقیقه روز سه شنبه تو ماهه بهمن ...

اما نمی دونم راه و رسم نوشتن مطلب تو دنیای مجازی البته از نوع درد دلش چطوریه

به هر حال خوبیش اینه که نمی دونی واسه کی داری درد دل می کنی واسه همین خجالت نمی کشی

می خوام سعی کنم وقتی درد دل می کنم یواش یواش وزن و قافیه و این طور چیزها رو هم قاطیش کنم

شاید باعث شد ما هم یه ناخنکی به اسم شاعری یا ترانه سرایی بزنیم البته با اجازه علیرضا آذر  عزیزم.

به هر حال یا الله ما اومدیم شعرای عزیز جمع بشینن که مهمون دارین...

راستی هوامو داشته باشین ها ولم نکنین که بزنم تو خاکی

من از نقطه شروع کردم که پایانش نفس بود/

شبیه یک پرستویم که معنایش قفس بود/